براي مريض خانوم مسن، با وزن بالا و ناراحتي مفاصل زانو و لگن هفته قبل، باطري تعبيه شده. با كمك يه پسر حدودا سي و پنج ساله ش، و يه خانوم بسيار چاق و كُند ديگه، وارد اتاق معاينه شده... بعد از تمام شدن آناليز و معاينه و نوشتن داروها، مريض آروم به كمك پسرش از رو مبل بلند ميشه و بيرون مي ره. خانوم همراه، روي صندلي نشسته و به ما نگاه مي كنه. استادم از من مي پرسه ايشون هم مريضه؟ مي گم نه همراه مريض قبلي بود. زن تكوني به خودش مي ده و بلند مي شه و در طي شش حركت نيمه موفق چادري كه روي شونه ش افتاده رو به روي سر مي كشه تا دو قدم راه بره و به ميز برسه. (ياد حرف يه همكار قديمي ميفتم كه مي گفت بو همراها دا، بير همراه لازم دي!)سرش رو مياره جلو و به من مي گه تو اين دفترچه باطري قلبي نوشته خانوم باطري آقا بره؟ يا يه همچين جمله اي ! مي گم جااان؟يه نگاه به استادم ميندازه و چادرش رو كمي گوشه دهنش مي كشه و با صداي بلند! مي گه " تو دفترچه ننوشته خانوم كه باطري داره مي تونه با آقا طرف بشه؟"يه لحظه شرايط مريض مياد به ذهنم، ولي مي گم نه، باطري ارتباطي نداره به اين مساله!زن تا خودشو جمع و جور كنه و بره، دارم فكر
برچسب: طرفين في وسطين,طرفين الحكية,طرفين جنگ جهاني اول,
نویسنده: بهار کریمیپور
تاريخ: شنبه
22 آبان
1395 ساعت: 22:19