خرید بک لینک
براي مريض خانوم مسن، با وزن بالا و ناراحتي مفاصل زانو و لگن هفته قبل، باطري تعبيه شده. با كمك يه پسر حدودا سي و پنج ساله ش، و يه خانوم بسيار چاق و كُند ديگه، وارد اتاق معاينه شده... بعد از تمام شدن آناليز و معاينه و نوشتن داروها، مريض آروم به كمك پسرش از رو مبل بلند ميشه و بيرون مي ره. خانوم همراه، روي صندلي نشسته و به ما نگاه مي كنه. استادم از من مي پرسه ايشون هم مريضه؟ مي گم نه همراه مريض قبلي بود. زن تكوني به خودش مي ده و بلند مي شه و در طي شش حركت نيمه موفق چادري كه روي شونه ش افتاده رو به روي سر مي كشه تا دو قدم راه بره و به ميز برسه. (ياد حرف يه همكار قديمي ميفتم كه مي گفت بو همراها دا، بير همراه لازم دي!)سرش رو مياره جلو و به من مي گه تو اين دفترچه باطري قلبي نوشته خانوم باطري آقا بره؟ يا يه همچين جمله اي ! مي گم جااان؟يه نگاه به استادم ميندازه و چادرش رو كمي گوشه دهنش مي كشه و با صداي بلند! مي گه " تو دفترچه ننوشته خانوم كه باطري داره مي تونه با آقا طرف بشه؟"يه لحظه شرايط مريض مياد به ذهنم، ولي مي گم نه، باطري ارتباطي نداره به اين مساله!زن تا خودشو جمع و جور كنه و بره، دارم فكر

برچسب: طرفين في وسطين,طرفين الحكية,طرفين جنگ جهاني اول, نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 22:19

به گمانم پاييز زني باشد اغواگر كه دهه چهارم زندگي را زيسته باشد. زني كه رنگها و طعم ها را مي داند. خوب بلد است غافلگيري را، گاهي با گرمي آفتاب ظهر پيدايش مي شود، روزي با مه بعدازظهر مي پلكد. شبي قطره هاي باران را بر شيشه ها مي كوبد و عاشقان را پاي پنجره هاي تاريك به تماشاي خويش مي كشاند، صبحي گرد و خاك مي كند و برگهاي رنگين را به طغيان وا مي دارد. اعتباري به احوالش نيست، نمي داني امشب كه آرام در كنارت خفته است، تا صبح چه نقشه ها در سر دارد...زوزه ي بادهايش، نم برف هايش، خش خش برگهايش گاه كلامي عاشقانه است، گاه طرد شدني ناگوار. پاييز زني است كه چين هاي ريز چهره اش را با قرمزترينِ نارنجي ها آراسته است. اما در آخر اين زن ترين فصلها، براي كسي نمي ماند. مي آيد و دل آشوب مي كند و آن لحظه كه خبر نمي كند، رفته است...

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 22:19

" جستارهايي در باب عشق" نوشته آلن دو باتن، جسته و گريخته خوانده بودمش...به نظرم موقع خواندنش اضطرابي مي گرفتم كه نمي شد از اول شروع به خوانش كنم! حدود ده روز قبل تصميم گرفتم از اول و مرتب بازخواني كنم. دروغ چرا؟ بسياري جاها لبخند بر لبم آورد و گفتم اي لامصب! دقيقا همين طور هست كه نوشته اي...بگذريم، كتاب نثر و داستان رواني دارد كه جزييات رابطه عاشقانه را از شكل گيري عشق تا به سقوط ان احساس و ترميم زخم و بازيابي فرد بيان مي كند.از متن كتاب:دوستي هايي كه تنها با چندشام در رستوران تغذيه مي شوند هرگز عمق رابطه اي را كه در يك كوه پيمايي يا در طول تحصيل در دانشگاه شكل گرفته، نمي يابند. دو نفري كه در يك جنگل از ديدن شيري شگفت زده شده اند، عميقا به هم مي پيوندند، مگر آنكه شير يكي از آنها را خورده باشد! داخل كتاب نوشتم به تاريخ روزي كه ترامپ رييس جمهور آمريكا شد، شايد آنقدرها هم كه فكر مي كنيم بد نباشد! توكل بر خدا

برچسب: جستارهايي در باب عشق,جستارهایی در باب عشق آلن دو باتن, نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 22:19

يهو ياد دوستي افتادم كه گفته بود تا تاريخ ٨٨/٨/٨ ازدواج مي كنم. شد٩٥/٨/٨، دكترا، فوق دكترا، اون ور دنيا، اين ور دنيا...نيمه گمشده ش كجايي؟!دقيقا كجايي؟

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 16:28

خلاء دارد از دور دندانهايش را نشانم مي دهد. برقي در گوشه چشمش مي درخشد...و من مي شناسم اين داستان تكراري را. چند پروژه ي انساني، كاري و هرچه كه اسمش را بگذارم دارد به سرانجامِ خوش مي رسد. يكي دوتايشان بعد از چندسال، چند سال حرصي كه زيرپوستي خورده ام. فكرها و جرقه هايي كه به سرم زده بود و به نحوي عملي شان كرده ام...تاوان هم داده ام. گلايه ها هم شنيده ام، بارها خودم را سرزنش كرده ام كه " الناز! به تو چه از اين و آن و فلان و بهمان..." كنار بكش و در حاشيه امنيت، نان و ماستت را بخور. و هربار نيرويي بوده است كه بگويد " نمي ميري كه آن مخ را به كار بگيري. چيزي از تو كم نمي شو

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 2:57

صفحه بندی